در زمین و آسمانت جزء من آدمی نیست!
سوشیانس
عمریه فریاد می زنم؛ کنج سکوت خونه ای!
جایی که راحت می تونی هر چی دلت می خواد بگی
اما! چه فایده ای داره؛ کسی صدا مو نشنید؛
کسی رو ساز بی صدام، گریه ی دستهامو ندید
ستاره زد ستاره زد؛ اما شبم روشن نشد
تنم به عریونی رسید؛ خرقه لباس تن نشد!
خاک عزیز خونه رو سپرده ام به دست باد؛
خاک غریب غربتم برام مثله وطن نشد
سوشیانس
باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست؛
گوهر روشن دل از کان و جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری!
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ؛
با دل من آسمانها نیز تنگی می کنند
روی جنگلها نمی آیم فرود!
شاخه زلفی گو مباش......آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست.
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم
میگذارم ..... میروم.
ناله ی خود میبرم.
دردسر کم میکنم.
چشمهائی خیره می پاید مرا،
غرش تمساح می آید بگوش،
کبر فرعونی و سحر سامریست،
دست موسی و محمد با من است،
میروم آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست
صبح چندان دور نیست...
شهریار
سوشیانس
حالا که لالم خواستی؛ پس خود بخوان، ای دوست!
نامهربانی را، هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی، بمانی مهربان ای دوست!
آن سان که می خواهد دلت؛ با من بگو آری؛
من دوست دارم، حرف دل را بر زبان ای دوست!
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود