زیبایی در نگاه...
می خواهم؛ پاهایم خود این نرمی را احساس کنند!
***
بکوش زیبایی در نگاه تو باشد؛ نه در آنچه که می بینی!
می خواهم؛ پاهایم خود این نرمی را احساس کنند!
***
بکوش زیبایی در نگاه تو باشد؛ نه در آنچه که می بینی!
سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرده ام و نه با تو دشمنی کرده ام. (ضحی 1-2)
افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30 )
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر توقدرتی نداشته ام. (انبیا 87)
و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان تو هم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیزقدرت داری. (یونس 24)
و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری. (حج 73)
پس چون مشکلات ازبالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10)
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118 )
وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام63-64)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا 83 )
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)
غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است؟ (اعراف 59)
پس کجا می روی؟ (تکویر 26)
پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)
چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)
مرا به یاد می آوری؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها رادر آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48)
من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد، و در شب روحت رادر خواب به تمامی باز می ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60 )
من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم. (قریش 3)
برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم. (فجر 28-29)
تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند.
شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛
ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛
تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی.
مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری،
در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.
مادر، تو کتاب همیشه گشوده ایثاری.
تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری.
تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده.
مادر قامت تو قیامت عشق است.
ای سرافرازترین سر و سایه گستر زندگی ام،در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود.
ای خوب ترین، ای رئوف ترین سرچشمه مهربانی ها، ای ساکن کوی مهتاب، ای آب و آیینه و آفتاب؛
نام بلندت جاودان و کتاب وجودت به شیرازه امن و امان خداوندی استوار و تلاش بی شائبه ات در بارگاه الهی پذیرفته باد.
مادر روزت مبارک![]()
![]()
![]()
لمسِ تن تو؛
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...
هم آغوشی با تو، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس...
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم،
یک بوسه؛
ـ یک نگاه؛ حتی ـ حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی
(احمد شاملو)
بهترینم! خوبی؟
خبری نیست ز تو،
دل من می خواهد که بدانی بی تو؛
دلم اندازه دنیا تنگ است...
***
آرزو دارم بهاران مال تو
شاخه های یاس خندان مال تو
ساده بودن های باران مال تو
آن خداوندی که دنیا آفرید؛
تا ابد همراه و پشتیبان تو
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که:
پدر تنها قهرمان بود
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود
... ... ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام و
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
چه تـــلـــخ است
با بــــغـــض بنویسی
با خــنـــــده بخوانند
حــُــــرمت نان از قلب بیشـــــتر است
آنرا می بوســــــند، این را میشـــــکنند
کسی چه میداند امروز چندبار
فرو ریختم از دیدن کسی که شبیه
به تو بود، تنها لباسهایش…!!!
روزگاری خواهد رسید…..
همچنان که در آغوش دیگری خفته ای؛ به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد، تا آرام شوی…
و ...
دیدن عکست تمام سهم من است
از “تو “
آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
توقعش زیاد شود!!
دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!!
آنان سجاده ها را آتش میزنند
و اینان بت ها را میشکنند . . . .
غافل از اینکه . . . .
خدا همانست
که بر لبان یک قمارباز در حال باختن جاریست…!
***
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش؛
بنماند هیچش الا؛ هوس قمار دیگر...
از کجای قصه ام برایت بگویم
از حس موهوم یک گناه!؟
از پیله ی تنهایی که خودم برای خودم تنیده ام!؟
***
اردیبهشت که می رسد؛ نگاههای ملتمسانه ام مجسم می شود
آخرین نگاهمان زیر باران بود
و هر بار که می بارد؛ زنده میشود
دیدارمان؛ آرزوهای خفته ام، بغض های مانده در گلو
اردیبهشت که می رسد؛ بخواهم یا نخواهم وجودم بارانی می شود
گذر زمان می خواهد به من بقبولاند که دوری از تو ابدی شده است
اما نه؛ هرگز دوریت باورم نشده؛ نخواهد شد
اردیبهشت که می رسد؛ زنگار از خاطراتم زدوده می شود
بی بهانه در خاطرم هستی
آخرین نگاهت را قاب کرده ام بر دیواره ی خیالم
اردیبهشت که می رسد؛ دوست دارم زنجیری بر پای زمان بی افکنم
تو آزادی؛ رهاتر بمان!
این منم که محبوس شده ام در حصار چشمانت
اردیبهشت که می رسد؛ دل سنگم آب می شود از گذر لحظه های بی تو بودن
باران؛ خاطرات تو را در خاطرم می سراید
آن لحظه های ناب با تو بودن
باز هم آمدي تو بر سر راهم
آي عشق مي كني دوباره گمراهم
دردا من جواني را بسر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
ديريست قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
دريا سرنوشتم را بياد آور
دنيا سرگذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گم شدم در غربت دريا
بي نشان و بي هم آوازم
مي روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غمها را...
*
یک شب می آیی که من؛ دل کنده ام از جان و تن
می جویی ام از پیرهن؛ کو یوسف کنعان من
ای نازنین بی وفا؛ دیر آمدی،حالا چرا...؟