دريا!
باز هم آمدي تو بر سر راهم
آي عشق مي كني دوباره گمراهم
دردا من جواني را بسر كردم
تنها از ديار خود سفر كردم
ديريست قلب من از عاشقي سير است
خسته از صداي زنجير است
دريا اولين عشق مرا بردي
دنيا دم به دم مرا تو آزردي
دريا سرنوشتم را بياد آور
دنيا سرگذشتم را مكن باور
من غريبي قصه پردازم
چون غريقي غرق در رازم
گم شدم در غربت دريا
بي نشان و بي هم آوازم
مي روم شبها به ساحل ها
تا بيابم خلوت دل را
روي موج خسته ي دريا
مي نويسم اوج غمها را...
*
یک شب می آیی که من؛ دل کنده ام از جان و تن
می جویی ام از پیرهن؛ کو یوسف کنعان من
ای نازنین بی وفا؛ دیر آمدی،حالا چرا...؟
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:22 توسط سپیدار
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود