شاید محال نیست ...
آنکس که درد عشق بداند
اشکی براین سخن بیفشاند:
این سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال،
روزی غبار مارا،آشفته پوی باد،
در دور دست دشتی از دیده ها نهان،
بر برگ ارغوانی،
پیچیده با خزان
یا پای جویباری،
چون اشک ما روان
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
**فریدون مشیری**
دنیا چقدر بزرگ شده ...
تا چشم کار می کند جای تو خالیست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 9:31 توسط سپیدار
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود