تمنای با او بودن ...
در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست؛ و تو همان لبخندی را که از من می ربودی بر لبانت زینت بستی.
و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم: ای کاش تو لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشیدی که آسمان بهاری یعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و این جمله، جمله ای
بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ ساعت 8:36 توسط سپیدار
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود