به تاریکی گرفتارم...
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي
دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي
چرا چشم دلم کوره عصاي رفتنم سسته
کدوم موج پريشوني تو رو از ذهن من شسته
خدايا فاصله ات تا من خودت گفتي که کوتاهه
از اينجا که من ايستادم چه قد تا آسمون راهه
من از تکرار بيزارم از اين لبخند پژمرده
از اين احساس ياسي که تو رو از خاطرم برده
به تاريکي گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگير از چشماي کورم عذاب کهنه ي خوابو
چرا گريه ام نمي گيره مگه قلب من از سنگه
خدايا من کجا ميرم کجاي جاده دلتنگه
مي خوام عاشق بشم اما تب دنيا نمي زاره
سر راه بهشت من درخت سيب مي کاره
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 8:47 توسط سپیدار
|
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود